تبليغاتX
زورق شکسته

به آنان که شورها افزودند

و به تو که خود شورافزایی

مدت کوتاهی به علت کسالت و در پیش رو داشتن آزمون کارشناسی ارشد از آپ شدن و جویاشدن از احوال همراهان همیشه سبز معذورم و محتاج دعای شما عزیزان هستم.
حق نگهدارتان،همیشه خجسته باشید

+ نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 13:29 |
از ته دل امیدوارم که همه چیز بر تو نیک بگذرد. و اما من... همه چیز همان گونه که باید ، گرداگردم جریان دارد. خیال می پرورم و به مکان های دور می اندیشم،به پندارهایی که هنوز در مهی نهان هستند و من نمی توانم درک شان کنم. بارها احساس می کنم دیگر کالبدی ندارم . گویی ابری هستم،که آمده تا به باران یا برف دگردیسی یابد. می بینی،اغاز به زیستن بر فراز زمین کرده ام. در گذشته فقط ریشه ای بودم، و اکنون که آزادم نمی دانم با این همه هوا،این همه نور،این همه فضا چه کنم سرگذشت آنانی راشنیده ام که دورانی دشوار را در زندان میگذرانند و پس از خروج از زندان،نخستین کارشان اقدام به جنایتی دیگر بوده است، چون عادت خود را به زیستن در آزادی از دست داده اند. امیدوارم ناچار نشوم دوباره به زندان بازگردم، چون خداوند یک رستگاری است. خداوند قلب مهربان تورا از نور مقدس اش لبریز گرداند. هر چند دور هستی،اما هر بار پیش از خواب شهاب سنگی را که به من داده ای در دست می گیرم و لمسش می کنم. این گونه از میلیون ها سال دورتر،از آن فاصله های عظیم آگاه می شوم.
+ نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 17:59 |

همیشه سبک ازدواج کشورهای اروپایی برام خنده دار بود و خوشحال بودم که تو یه کشور اسلامی با مردمی پایبند و متدین زندگی میکنم.ازدواج های سنتی صد در صد مورد قبولم نبود و معتقد بودم که آشنایی پیش از ازدواج البته با حفظ حریم طرف مقابل بعنوان یه انسان ضروریه.گاهی از دوستان و آشنایان در مورد آشنایی قبل از ازدواج حرفهایی میشنیدم که از تعجب زیاد ساعت ها می خندیدم  و بعضی مواقع هم میذاشتم به حساب اینکه دوستان در نقل ماجرا زیادی دارن اغراق می کنن.تا اینکه این مورد آخر برای خودم ،شاهد صدق گفته های دوستان بود.واقعا هضمش که برای من یکی سخته،چه اتفاقی افتاده که ما به اینجا رسیدیم؟کجا داریم زندگی میکنیم؟مثل اینکه آب نمیبینیم وگرنه ما هم شناگرای قابلی هستیم.دارم به این فکر میکنم که نسل های بعد از ما قرار چطور زندگی کنن؟آیا اونا هم مثل ما بین زمین و آسمون میخوان معلق بمونن که کدوم طرفین؟یا نه طرز فکرشون میشه کاملا اروپایی و از افکار بی آلایش یه مشرقی مسلمون وبه طبعش از عذاب فکر و روح و وجدان خبری نیست.مکالمه یی که قرار بخونیین خلاصه ای از گفتگوی بین من و یه خواستگار نمیشه گفت محترم  از یه خانواده محترم که شرطشون برای عروس آینده شون سر کردن چادر بود.کاش یک کلام می تونستم بگم خودت مگه خواهر مادر نداری؟ولی چه کنم که ادب یه چیزه دیگه حکم میکرد.

آقایxx:دلم براتون تنگ شده،میاین بریم کوه ؟بازی

ستاره: کوه؟بازی؟

آقایxx:شما جای بهتری بلدین؟

ستاره:دلتون تنگ شده یا هوس بازی کردین؟

 آقایxx:هم دلم تنگ شده هم دلم میخواد همبازیم شما باشین.

ستاره:کاش تو بچگی باهاتون اشنا میشدم،تا میتونستم همبازیتون باشم،فکر میکردم حرفای مهمتر از بازی داشته باشیم.

آقایxx:کاش پیشم بودی تا بهت ثابت میکردم که آخر دلتنگیها با بازی کردن از بین میره.اگه کوه نمیای بیا خونه.

ستاره:متوجه منظورتون نمیشم.

آقایxx:چرا باهام راحت نیستی؟

ستاره: من راحتم اگه شما اینقدر پیچیده نباشین.

 آقایxx:من ففط میخوام یک بار تجربه کنم.اجازه هست؟

ستاره:چرا از من اجازه میگیرید؟

آقایxx:تا شما نخواین که نمیشه؟

ستاره:امیدوارم برداشتم از حرفاتون اشتباه باشه.ولی بهتره یادآور بشم من هرزه زندگی کسی نیستم.

آقایxx:چرا تا میام بهت نزدیک بشم میری تو پیله ی تنهایی خودت؟

ستاره:من پیله ای دورم نیست.

آقای xx:پس اجازه هست،وقتی دیدمت بیشتر صحبت میکنیم.

ستاره:فکر میکنم همدیگرو دیگه نبینیم بهتر باشه .

آقای xx:چرا؟

ستاره:پیله ی تنهاییمو دوست دارم.

آقای xx:پس به خانواده ام چی بگم؟

ستاره:واقعیت رو،بذار تصمیم آخر رو اونا بگیرن.یا به من حق میدن یا مثل شما فکر میکنن که من املم.خداحافظ

آقای xx:ستاره...

+ نوشته شده توسط ستاره در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 16:25 |

بهار زودتر بیا

بریز روی زلفهای سر کشم

شکوفه های سیب را

که چون عروس، جلوه گر شوم      ز تلخی زمانه و گذشت عمر،بی خبر شوم

بهار زودتر بیا

که دل درون سینه بال می زند

در آرزوی سبزه های رسته در کنار جو

در آرزوی آن نسیم صبحدم

که هر زمان پیام عشق می برد به   خانه خانه    کو به کو

بهار زودتر بیا

من از گذشت روزهای زندگی

و بازگشتن شکن ز زلف ها

و چین فتادن به گونه ها

دگر غمین نمی شوم

 

 

+ نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 12:39 |

من طاقتم کمه یا این اتفاقات همه رو از پا در میاره.

به اتفاقاتی که رخ داده فکر میکنم ولی نمی تونم درکشون کنم.

از شنیدن صدای زنگ گوشی دست و پام شروع میکنه به لرزیدن. عصبی میشم حتی به گریه می افتم.

کسی ازم خواسته شریک زندگیش باشم که از پدرم هم بزرگتره.

آقای مهندس.... معاون اداره....اسیر هوسی شده که بخاطرش حاضره گل 12 ساله اش رو از خودش دور کنه. وقتی حرف میزد اتاق دور سرم میچرخید، نفسم بالا نمیومد، سرم رو تنم سنگینی می کرد.

وعده هایی که می داد ،حلقه ای که با بی شرمی تمام سمتم گرفته بود حالم رو بهم میزد.

از کجا اینقدر مطمئن بود؟

نمیدونم چطور خودم رو خونه رسوندم .

دارم دیونه میشم، به تک تک لحظه هایی فکر میکنم که تو اداره گذشت، یادم نمی یادکاری کرده باشم که نتیجه اش این باشه،پس چرا اینطوری شد؟

من که اینقدر گرفتار خودم بودم .من کی خواستم دلبری کنم ؟اون هم از کی؟

خدایا کجا اشتباه کردم؟نمی دونم

خودت به دادم برس ،تنهام نذار..................

مامان مدام می پرسه چی شده که اینطوری شدی‌‌‌، نکنه دوباره یادش افتادی؟

چی بهش بگم؟چطوری بگم ؟

مقصر کیه؟

من؟

مهندس؟

یا زنی که از همه چی گذشته و رفته؟

مسخره اس که دارم دنبال مقصر میگردم.

خسته ام،خیلی خسته ام.امیدوارم هرگز صبح نشه.

                                                                 دفتر خاطرات(خرداد87)

 

امروز عذاب آورترین روز زندگیم بود.

فکر میکردم همه چی تموم شده ولی اشتباه فکر می کردم.

من که از همه چی گذشتم ودیگه هرگز پامو تو اون اداره نذاشتم.

با جواب روشن و قاطعی که دادم نمیدونم چرا این کارو کرد؟

می خواست من رو خرد کنه؟آخه به چه قیمتی؟

چرا این دختر معصوم رو وارد این ماجرا کرد؟

جلوی در که گل رو داد دستم نمیدونستم چی باید بگم.ناخونده مهمونمون شدن.

مامان گیج بود و عصبی. از دستم دلخور بود ولی مثل همیشه یه حامیه بی نظیر.نمی دونم اگه نبود باید چی کار می کردم.

هیچ راه فراری نبود ازنگاه های خریدارانه خواهر مهندس...

از سنگینی نگاه زهرا کوچولو که لحظه ای رهام نمی کرد.

دوست داشتم داد بزنم که به خدا من بی تقصیرم. من از پدر تو بیزارم ،هیچ وقت نخواستم جای مادر تو باشم

من اصلا راه و رسم مادر بودن رو بلد نیستم .............................

ببین، من هنوز خودم محتاجم...........................

بهش که فکر میکنم نمیدونم برای اون گریه کنم یا خودم.

اون وضعش بدتره یا من؟

وقتی همدیگرو دیدیم اون حالش خرابتر بود یا من؟

تا اخر شب سکوت مطلق تو خونه حاکم بود.

رویا رفته جنوب،ای کاش بود تا این سکوت شکسته می شد،ساقی هم دردسترس نیست تا حداقل از راه دور با حرفاش آرومم کنه،وقتی خواستم با مامان حرف بزنم تنها چیزی که گفت این بود: امروز رو فراموش کن و در موردش هم با کسی حرف نزن،همین.

کاش می فهمیدم به چی فکر میکنه.

کاش همه این ماجراها یه کابوس بود که فقط تو خواب اتفاق افتاده بود.

چرا خوابم نمی بره؟

یعنی الان زهرا خوابیده؟

                                 دفتر خاطرات(اسفند 87)

+ نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 23:43 |

از افتادنم سخن مگوی

استواری برخاستنم را بنگر

که سرود پر طنین هستی این است

وگرنه همگان افتاده اند.

                               پروفسور شکوه منش

 

به خاطر تو بسیار رنج کشیده ام،و بر تو هم همین رفته است

اما برکت این ماجرا این بود که در درون مان چیزهایی را کشف کردیم

 که با آن ها،دست کم از هستی خود آگاه شدیم.

                                                          جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط ستاره در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 2:44 |

به راستی اگر دروغ رنگ داشت هر روز ده ها رنگین کمان در دهان ما نقش می بست و بیرنگی کمترین چیزها بود.

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند.

اگر به راستی خواستن توانستن بود ،محال نبود وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند تنها نباشند.

اگر غرور نبود چشمهایمان به جای لب ها سخن نمی گفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گه گاهمان جستجو نمی کردیم.

اگر ساعت ها نبود آزادتر بودیم ،با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان 24 ساعتمان جستجو نمی کریم.

اگر گناه وزن داشت هیچکس را توان آن نبود که گامی بردارد .تو از کوله بار خویش ناله می کردی و من شاید کمر شکسته ترین بودم.

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی،آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.

اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم،هیچ رنجی بدون گنج نبود اما شاید گنج ها بدون رنج بودند.

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم،همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود،ترس نبود،زیبایی نبود و خوبی هم.

شاید اگر کینه نبود قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند،من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تورا نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی وما پیمانه هایمان رادر تمام شب های مهتابی به سلامتی دشمنان می نوشیدیم.

اگر همه ثروت داشتند دل ها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید، تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند.اما بی گمان صفا و سادگی می مرد اگر همه ثروت داشتند.

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه های ناب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری!بی گمان پیش از این ها مرده بودیم ،اگر عشق نبود.

+ نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 12:16 |
گفته بودی که مرا به جشن ماهیها خواهی برد،به مهمانی شاپرک،شبنم شهد،به مهمانی او،

به اقامه وفا خواهی برد.

گفته بودی که می آیی با من تا سر حد جنون در عشق،گفته بودی که مرا به نهایت وفا خواهی برد.

گفته بودی که می آیی با من تا مرگ همسفرم باشی.در سر آغاز افول من تو همنفسم باشی.

گفته ای حالا سرنوشت اینست بگذریم از هم ،چاره ای هم نیست جز خنده ای بر غم.

دیده ام حالا جشن ماهیها مجلس ختمی است .در  عزای نور مرگ شاپرک حتمی است.

دیده ام حالا رنگ دستانت،رنگ دنیا را.......

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 22:25 |
 

پیش چشمای خودم قلبمو از سینه ام کشید بیرون .

انگار یه تیکه سنگ بود که تو دستاش نگه داشته بود .

نگاش کرد،بعد انداختش زمین،می خواست از روش رد بشه.

بی اختیار گریه ام گرفت،دلی نداشتم که بسوزه ،چشمام سوخت و گریه کرد.

با دست خودم مثل مادری که بچه ش رو از زیر آوار بکشه بیرون از زمین بلندش کردم.

بهش قول دادم دیگه این اتفاق نمی افته.

با دست دیگه م ...رو از خودم دور کردم،بهم ریخت.

خواست دوباره قلبمو ازم بگیره.

گریه کردم،چشمام میسوخت،قلبم نا نداشت.

خواستم خدامو صدا کنم،کنارم ایستاده بود،مثل اینکه از قبل اونجا بود و من نمی دیدمش.

دیگه چشمام نمی سوخت،قلبم یاهو میزد....

                                                        من تو آغوش خدا خندیدم. 

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 23:19 |
ساقی مدتی بود که دچار آبی بیکران شده بود و ماهی دلش هر کاری میکرد که با دریا یکی بشه .

نمیدونم چی شده بود و کدوم اختاپوس زشت ،دلش رو لرزونده بود .

پرسید :به نظرت دارم سبک میشم؟

یاد شب های روشن افتادم.بارهاوبارها با هم دیگه مرورش کرده بودیم و شده بود ملکه ذهن.

ولی اختاپوسه بازوهاشو دور ماهی حلقه کرده بود.

دوباره پرسید :یعنی سبک نشدم ؟

گفتم:عشق مثل یه سیب می مونه روی شاخه درخت.میتونه رو کوتاهترین شاخه باشه یا روی بلندترین

شاخه،که تو انتخابش می کنی.

ما باید مثل یه بچه لجوج و شیطون باشیم که برای چیدن سیب عشقمون  از بلندی درخت نترسیم،اینقدر باید بپریم وبیافتیم تا بالاخره برسیم به اون که میخوایم. شاید تو این پریدنا و افتادنا خسته بشیم،زخمی بشیم ولی مطمئنا لذتی که داشتن این سیب بهمون میده با سیبی که رو زمین افتاده و فقط کافیه که دست دراز کنی و برش داری قابل مقایسه نیست.

سیب بالای درخت کجا و سیب گندیده ی رو زمین کجا!

باور کن !

همین من ،من ساده

برای یک بار برخاستن هزار بار فرو افتادم .

حالا ساقی اون بچه ی بازیگوشه که کفشاشو در آورده تا بپره و اوج بگیره تاآآ........

 

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 10:1 |


Powered By
BLOGFA.COM